از عشق یار سر به صحرا زد – ibook
در حال بارگزاری...

از عشق یار سر به صحرا زد

کتاب از عشق یار سر به صحرا زد روایتی دارد از دردسرهای جوانان افغانستان که در شرایط دشوار برای رسیدن به عشق خود را به جالش میکشند.

1.99 

اشتراک گذاری محصول :

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
در حال بارگزاری...

توضیحات

معرفی کتاب از عشق یار به سر صحرا زد

شما عزیزان در این کتاب مطالعه خواهید کرد , جوانان افغان برا رسیدن به یار چه رنجهایی کشیدند. این کتاب شامل ۳ داستان اصلی میباشد.

۱. نازی عشق نرگس را دزدید

۲. عاشقی و مهاجرت

۳. چشم به راه محبوب

1 دیدگاه برای از عشق یار سر به صحرا زد

  1. محمد

    عالی بود

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقــدمـــه شما عزیزان ! در این کتاب مطالعه خواهید کرد، جوانان میهن ما برای رسیدنیار چه رنج های کشیدند...نـازی عشـــق نــرگــس را دزدید...در یکی از شبهای سرد زمستان که باران به شدت می بارید. دروازه کوچه بهشدت کوبیده شد. پدر انور خیلی دست و پاچه شده بود، خودش به سوی کوچهرفت، انور را اجازه نداد که برود و دروازه کوچه باز کند.از اینکه حاالت واوضاع وطن چندان خوب نبود، از طرؾ شب پدر انور خودش دروازه کوچهرا باز می کرد.همه اعضای خانواده پریشان بودند. دو شب لبل در یک حادثه سرلت مسلحانهدرخانه همسایه ما صاحب خانه و دو پسرش کشته شده بودند. ماهمه چشم بهبراه بودیم که کدام دزد از دروازه داخل می شود. ای کاش دزد می بود! و تماماموال ما را می برد.مگر این دزد و چپاولگر یگانه عشمم را از من ربود.***ادریس و شبــانه عاشـــــق هــــم بــودند.شبانه حرؾ نمی زد محو تماشای متانت و ولار ادریس شده بود.نا خود آگاه چشمان ادریس به چشمان شبانه گره خورد، هردو لحظاتیخاموشانه همدیگر را نگاه کردند،هر دو چنان ؼرق گردیده بودند که فراموشکردند در کجا هستند. مدتی طوالنی چون مجسمه بی حرکت همدیگر را نگاهمی کردندادریس با شنیدن دروغ صاحب خانه پاکستانی نزدیک بود خود کشی کند... از عشق یار سر به صحرا زدبچشــــم براه محبــــوب خـــودداستان ؼم انگیز پروانه و نبی که از ؼم و هجران سر به صحرا زدپروانه ای مهاجر دختر زیبا و شیرین زبانی بود که تمدیر او را با نبی درکنار رودخانه روبرو ساخت واین دید وادید ها به عشك آتشین مبدل گشت. هردو یکدیگر را دیوانه وار دوست داشتند.نبی منتظر بود که از مکتب فارغ شود وبا پروانه زیبا عروسی کند. آنها بیشاز یک سال درکنار رودخانه در زیر سایه درخت های توت با هم دیدار تازهمی کردند وهر دو چون دو کبوترعاشك سر بر شانه همدیگر گذاشته راز ونیاز می کردند.***نبی به خانه رفت، اززبان پدرشنید که درده همجوار شان دختر و پسری را بهجرم عشك وعاشمی سنگسار کرده اند.رنگ از رخ نبی پرید، زیر لب زمزمه کرد آه خدایا! چمدر وحشتناک. نبیهمان شب تا سحر کابوس دید و فریاد زد، پدر و مادردوان دوان خود را بهاتاق نبی رساندند واو را از خواب بیدار کردند، نبی وحشت زده به اطرافشنگاه می کرد و فریاد می زد؛ نه! نه ! نه! ما را سنگسار نکنید...نبی از عشك یار سر به صحرا زد و....